هوشیار

محمود دولت آبادی

مارال شانه به دیوار داده و آرام. نگاهی که از میانه‌ی پلک‌های نیمه بسته‌اش برون می‌تابید، جرقه‌هایی پیوسته بودند به جان شب. آتش از چشم‌هایش می‌بارید. او اینجا بود و اینجا نبود. هوشیار دانسته‌های خویش بود.. #کلیدر

مارال

محمود دولت آبادی

کوی و برزن در غروب از مردم پرتر می‌شد. مارال خوش نمی‌داشت اندوه رخ خود را به این و آن بنمایاند. پس بر زین نشست و میل بیابان کرد. سستی گام‌ها و جلاپریدگی چشم‌هایش او را وا می‌داشتند که خود را از نظرها دور کند. به دو رکاب از دروازه به در رفت. یک میدان… ادامه خواندن مارال

ژوئن ۱۹۴۴

آلبر کامو و ماریا

اصلا خوابم نمی‌آید و این‌قدر دلم غنج می‌رود برای با تو بودن که آمدن پشت میزم تا با تو حرف بزنم و همین‌طور دارم می‌نویسم. جرات نداشتم به مارسل بگویم که دلم نمی‌خواهد بروم و با او شامپیانی بنوشم. بالاخره بعد از نیم ساعت کلافه شدم. چون فقط تو را می‌خواستم. چقدر دوستت دارم، ماریا.… ادامه خواندن ژوئن ۱۹۴۴

اول ژوئیه ۱۹۴۳

آلبر کامو و ماریا

برایم زیاد و زود بنویس. تنهایم نگذار. منتظرت می‌مانم. هر چقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بی‌نهایت صبورم. اما در عین حال تب و تابی در خونم می‌جوشد که آزارم می‌دهد. میلی به سوزاندن و بلعیدن همه چیز، و این همه از عشقم به توست. خداحافظ، پیروزی کوچک! در خیالت… ادامه خواندن اول ژوئیه ۱۹۴۳

مرگان

جای خالی سلوچ را تمام کردم. بعد از «منِ او» این زیباترین کتابی بود که تا بحال خوانده‌ام. حتی از آن هم زیباتر و خواندنی‌تر بود‌. قلم دولت آبادی قابل پرستش است. تفاوت زیبایی این دو قابل مقایسه نیست. شروع زیبا، پایان زیبا، روان بودن، و یکنواخی، توصیف‌های زیبا، شور و هیجان و ترس.. فرود… ادامه خواندن مرگان

جوانی

محمود دولت آبادی

بعضی‌ها هستند زودتر از طبیعتشان پیر می‌شوند.. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در اینجور آدم‌ها می‌میرد. نه، جانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پچاپیچ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد. اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا… ادامه خواندن جوانی

ابراو

محمود دولت آبادی

«همه‌ی مردهایی که از خانه می‌روند، دیگر هرگز به خانه برنمی‌گردند!؟» علی گناو به دود کوره چشم دوخت، سیخ را از دست ابراو گرفت و گفت: – دنیا را چه دیده‌ای؟ شاید هم برگشت! بعضی‌ها برمی‌گردند. بابای تو هم شاید برگشت. ابراو گفت: – همه همینجوری می‌روند؟ علی گفت: – هر کسی یکجوری. ابراو گفت:… ادامه خواندن ابراو

زوربا

نیکوس کازانتزاکیس

نیکوس کازانتراکیس، نویسنده زوربای یونانی تعریف می‌کند که در کودکی پیله کرم ابریشمی را روی درختی می‌یابد، درست زمانی که پروانه خود را آماده می‌کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر می‌ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می‌کشد، تصمیم می‌گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد. با حرارت دهانش پیله را گرم می‌کند، تا… ادامه خواندن زوربا

دفتر تلفن

نویسنده خداحافظ گری کوپر

دفتر تلفن یکی از بهترین کتاب‌هایی است که نوشته شده. همه‌اش واقعیته،‌ پر از آدم‌هایی که حقیقتا وجود دارند. چند صفحه از قشنگ‌ترین قسمت‌های مربوط به نیویورک رو به صدای بلند برام خوند. حتی بعضی‌ وقت‌ها از تلفنچی می‌خواد که یک شماره رو از بوینوس آیرس یا شیکاکو براش بگیره. می‌خواد کتاب رو امتحان کنه.… ادامه خواندن دفتر تلفن

خوشبخت

نویسنده خداحافظ گری کوپر

پیشرفتم عالی‌ست. بعضی وقت‌ها نصف شب از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم هیچ احساسی ندارم. بی درد بی درد. یک پیروزی واقعی! یک جور خلا کامل و خیلی عالی! خلاصه اینکه من هم حالا می‌تونم ادعا کنم به خوشبختی رسیدم. یا گمان می‌کنم بتونم یک شب زیبای بی‌مهتاب لب دریاچه بنشینم و هیچ احساسی نکنم.… ادامه خواندن خوشبخت