شخصی

بار سوم

با بردیا مشغول دیدن فصل سوم از سریال ۲۴ هستیم. با اینکه بار سوم دارم این سریال رو می‌بینم ولی بخاطر هیجان زیادش مجبور شدیم بیدار بمونیم و تا قسمت آخر این فصل رو ببینیم. می‌نویسم تا یادم باشه، وقتی سعی کردم قسمتی از سریال رو حدس بزنم، و صحنه‌ی بعدی را بگم، بردیا یه نگاهی بهم کرد و گفت: یجوری میگی انگار تا حالا ندیدی. بار سومه داری اینو میبینی…

دقت که کردم دیدم راس میگه! یک تلاش مذبوحانه در ساعت ۴ صبح برای باهوش نشون دادن خودم..

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۳:۰۸:۲۷۳۰ مرداد, ۱۳۹۹|شخصی|بدون ديدگاه

جک باور

برای سومین بار سریال ۲۴ رو تماشا می‌کنم. یک سریال اکشن، نظامی و سیاسی.. پیشتر با دیدن آنچه بر سر جک می‌آمد و فداکاری‌ها و از خودگذشتگی‌هایش، نهایت می‌توانستم اشک‌هایم را در همان چشمانم نگه دارم بدون اینکه فرو بیافتند. اما اینبار، با دیدن شکنجه‌ها و تداعی آنچه بر خودم گذشته است، در مقیاس بسیار کوچک‌تر، دیگر حتی نگه‌ داشتن اشک‌ها نیز غیر ممکن است..

حتی تصورش هم خنده‌دار است که چگونه چنین سریالی می‌تواند اشک من را درآورد، آن هم برای بار سوم..

کاش، من هم برای خودم یک جک باور داشتم!

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۱:۴۰:۲۱۲۴ مرداد, ۱۳۹۹|شخصی|۲ Comments

خود رهایی

این روز‌ها دائم به خودکشی فکر می‌کنم. البته بیشتر به این می‌اندیشم که بیشتر خود رهایی‌ست تا خودکشی. آنچه بیشتر از هر چیز آزارم می‌دهد این است که دلیلی برای آن نمی‌یابم. من که در سخت‌ترین شرایط و در بدترین وضعیت دوام آورده‌ام، و جنگیده‌ام و مشتاقانه به زندگی ادامه داده‌ام، ‌دارم به تسلیم شدن فکر می‌کنم. به این که دیگر کافی‌ست، بیش از این هر چه هست اضافی‌ست…

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۵ ۱۹:۲۰:۰۴۱۸ مرداد, ۱۳۹۹|شخصی|بدون ديدگاه

زندگی

فقط تجربه‌ی یک بیماری سهمگین می‌تواند ما را از مرگ دور کند. تنها بیمار است که زندگی را عمیقا می‌طلبد و پر از خواستِ زندگی می‌شود.

توسط |۱۳۹۹/۱/۲۹ ۱۲:۱۶:۴۱۲۹ فروردین, ۱۳۹۹|شخصی|بدون ديدگاه

خیال

انگشتانم رمق نوشتن ندارند، گیجند، نمی‌توانم بنشینم. رو صندلی که هیچ، پشت میز که هیچ، روی زمین لمیده‌ام، نشسته‌ام دو زانو.. اما باز هم سخت است، دلم می‌خواهد بیافتم، خودم را بخیزانم توی رویا،‌ بیافتم روی بستر نرم خیال.. تا خوابم ببرد.

توسط |۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۸:۰۳:۲۴۱۶ فروردین, ۱۳۹۹|شخصی|بدون ديدگاه

زئوس

ای زئوس، از حریق نمیتوان خواست که خاموش شود، فرو نشیند. از حریق باید گریخت.

– می‌گریزم، کوچ می‌کنم.

در دوردستی، بر فراز قله‌ی بلندی پوشیده از برف برایم قصری از یخ می‌سازند.

توسط |۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۷:۲۹:۳۴۱۶ فروردین, ۱۳۹۹|شخصی|بدون ديدگاه

سریال

خوبی روزهای تعطیل برای من که دوستی ندارم تا با آن گاهی‌ به کافه بروم، به اندازه‌ی یک نخ سیگار، دو، سه، حالا یک بسته مثلا، قدم بزنم یا حتی تلفنی حرف بزنم، می‌تواند تماشای سریال، نقاشی، یا خواندن کتاب‌هایی که برای دوران پیری خریده‌ام باشد. با این تفاوت که هیچ گاه فکر نمی‌کردم انقدر زود شروع به خواندنشان بکنم. به هر حال، لذت بخش است. دو قسمت سریال می‌بینم، یک استکان چای، کمی تار یا سه تار می‌نوازم، به سراغ گلدان‌هایم می‌روم، ساقه‌های بلند حسن یوسف را قبل از اینکه شکسته شوند جدا می‌کنم و در بطری آب می‌گذارم تا ریشه دوانند در آب، چنان که تو در من ریشه دواندی‌‌… سپس خاک گلدان‌ها را چک می‌کنم، به آنهایی که حسابی خشک شده‌اند آب می‌دهم. زیر و روی برگ‌ها را نگاه می‌کنم تا از هر گونه آفتی تمیز باشند.

حساب گلدان‌ها که تمام شد، به سراغ کتاب می‌روم. خدا می‌داند چندین بار این ناتور دشت را از ابتدا شروع کرده‌ام. هر بار که از ابتدا شروع می‌کنم، دوباره از ابتدا لذت می‌برم، مثل بوسیدن تو، که هر بار می‌بوسم، دوباره از ابتدا لذت می‌برم. مثل روز اول. جان؟ زاییده‌ی تخیل است. جدی نگیرید‌.

داشتم از زندگی می‌گفتم و اینکه به سراغ گوشی موبایلم می‌روم، کمی با قلم آن نقاشی می‌کنم، یا خطاطی.. خطاطی هم نوعی ناشی است به سبک خطاطی. صفحات احتماعی را چک می‌کنم، وبلاگ را بروز می‌کنم و از کارهایی که روزهای تعطیل برای من که دوستی‌ ندارم تا با آن گاهی‌ به کافه بروم، به اندازه‌ی یک نخ سیگار، دو، سه، حالا یک بسته مثلا، قدم بزنم یا حتی تلفنی حرف بزنم، می‌تواند تماشای سریال، نقاشی، یا خواندن کتاب‌هایی که برای دوران پیری خریده‌ام باشد. با این تفاوت که هیچ گاه فکر نمی‌کردم انقدر زود شروع به خواندنشان بکنم. به هر حال، لذت بخش است. دو قسمت سریال می‌بینم، یک استکان چای، کمی تار یا سه تار می‌نوازم، به سراغ گلدان‌هایم می‌روم، ساقه‌های بلند حسن یوسف را قبل از اینکه شکسته شوند جدا می‌کنم و در بطری آب می‌گذارم تا ریشه دوانند در آب، چنان که تو در من ریشه دواندی‌‌… سپس خاک گلدان‌ها را چک می‌کنم، به آنهایی که حسابی خشک شده‌اند آب می‌دهم. زیر و روی برگ‌ها را نگاه می‌کنم تا از هر گونه آفتی تمیز باشند…

توسط |۱۳۹۸/۱۱/۹ ۲۱:۵۹:۴۴۱۰ بهمن, ۱۳۹۸|شخصی|بدون ديدگاه
رفتن به ابتدای صفحه