شخصی

  • اعصاب

    اعصابم که بهم می‌ریزد، مفصل پای راستم درد می‌گیرد. سر و گردنم هم به آن اضافه می‌شود. پاهایم درد می‌کند. حتی با اینکه جورابهایم را درنیاورده‌ام و زیر پتو خزیده‌ام،‌ سرما را درون کف پاهای خودم احساس می‌کنم. دستانم سست می‌شود. رمقشان کم می‌شود. حوصله‌ام تحلیل می‌رود و صداها آزاردهنده می‌شوند. هندسفری خالی را درون…

  • غمگین

    غمگینم. چنان کسی که نامه‌اش رسیده اما در باران خیس شده است..

  • غار

    و تنهایی، غاری‌ست بی‌انتها، به ناکجا آباد بی در و پیکری که نمی‌دانی چه در انتظار توست. اما میروی..

  • مه

    نمی‌توانم. نمی‌دانم. و این دو گنگ‌ترین‌های زندگی‌ست. با همه‌ی این‌ها ولی سیمایی دارم چو مه.. و زبانم از توصیف او قاصر است. کم است چنان که گویی لیاقت توصیفش را ندارد.

  • حال ما

    زندگی مفهوم ساده و پیچیده‌ای دارن. در سادگی تمام، پیچیده است. اول برای خودت زندگی کن، تا مفهوم زندگی را بیاموزی، آنگاه می‌توانی برای دیگران زندگی کنی، و مفهوم زندگی را به آنها نشان دهی. کسی که زندگی نکرده باشد، نمی‌تواند برای کسی زندگی بسازد. آنکس که زندگی را نفهمیده است، نمی‌تواند آن را بفهماند.…

  • یک عاشق به چه چیزی می‌اندیشد؟ یک سرباز به چه چیزی می‌اندیشد؟ یک یتیم به چه کسی می‌اندیشد؟ کسی که منتظر است به چه می‌اندیشد؟ یک بیمار به چه کسی می‌اندیشد؟ کسی‌که غمگین است چطور؟ کسی که خوشحال است، به چه کسی می‌اندیشد؟ کسی نمی‌داند. هیچ کسی نمی‌داند که در سر هر یک، چه اندیشه‌هایی…

  • پاییز

    بردیا جان سلام روز اول پاییز است و امروز دوباره به مدرسه رفته‌ای. دیشب قبل از خواب، چیزهایی زیادی برای گفتن داشتم، توان نداشتم تا برایت بنویسم. در ذهن و دلم گفتم و تنها امیدوار بودم که یادم بماند. نماند. این‌ها را می‌نویسم تا بعد‌ها شاید اگر وبلاگ خوانی و نوشتن علاقه داشته، بخوانی. باور…

  • جام تهی

    به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه از صبح که بیدار شده‌ام، این را با خود زمزمه می‌کنم. یاد آلبوم‌های قدیمی خویش افتاده‌ام. آلبوم‌هایی که روی نوار کاست سونی و مکسل جمع‌آوری می‌کردم و با ظرافت خاصی با حروف برگردان روی هر آلبوم نام خواننده و…

  • بیا

    بیا عزیزم. خواهش می‌کنم. هرچه زودتر بیا. این بی‌تابی که محض دیدارت دارم تبدیل شده به وسواس. انگار دیگر به هیچ چیز امیدی ندارم مگر کمی‌خوشبختی واقعی که بتوانم بدست بیاورم. الان باقی چیزها به چشمم نمی‌آیند. خدانگهدار، عشق من. خیال می‌کنم دیگر بعد از این چیزی برایت نخواهم نوشت. حس می‌کنم قلبم خشک و…

  • وابستگی

    تمام وابستگی‌ها، از دلبستگی‌ست. دلم برای میرزا تنگ می‌شود. عجیب است‌. آدمی دلش برای چیزی تنگ می‌شود که با اون نمی‌تواند حرف بزند. با کسانی که می‌تواند چه؟ چه بلایی سر دل می‌آید!؟ این بچه گربه که هنوز دو ماه هم نشده و از کوچکی‌ با شیشه شیرش داده‌ام و حالا برای خودش دندان دارد،…