کوی و برزن در غروب از مردم پرتر می‌شد. مارال خوش نمی‌داشت اندوه رخ خود را به این و آن بنمایاند. پس بر زین نشست و میل بیابان کرد. سستی گام‌ها و جلاپریدگی چشم‌هایش او را وا می‌داشتند که خود را از نظرها دور کند. به دو رکاب از دروازه به در رفت. یک میدان تاخت. دهنه را کشید و کنار راه نزدیک جوی آب از ترک فرود آمد و حیوان را بر علف‌های کنار جوی رها کرد و خود کنار یال قره‌آت ایستاد.
غروب، غروبی تازه بود. وضع و حالی تازه بود. بیابانی تازه. مارال تا امروز بسیار بر این بیابان و و غروب گذر کرده بود اما آن را چنین به جان احساس نکرده بود. روز رنگی دیگر می‌گیرد هنگام که روزگار تو زیر و زبر شده است. غروب سرخ است یا تیره؟ تو چگونه‌اش می‌بینی؟ تا چگونه‌اش ببینی!
شب نور باران است هنگام که قلب بر فروز باشد. غروب گنگ است اگر مارال قلبی گنگ داشته باشد. اگر روحی گنگ داشته باشد. غروب گنگ بود..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *