نقل قول

  • میان این خاک و آنچه از آن می‌روید و می‌بالد پیوندی‌ است. نه چنانست که هر کس هر چه خواست بکند، نه بازخواستی نه عقوبتی! فرشته‌ی زمین با همه دلسوزی و صبوری، دشمن بیدادگران است و خون ستمدیدگان را نمی‌نوشد مگر آنگاه که ستمگران به سزا رسند. سوگ سیاوش، ص ۵۰، شاهرخ مسکوب

  • بیا

    بیا عزیزم. خواهش می‌کنم. هرچه زودتر بیا. این بی‌تابی که محض دیدارت دارم تبدیل شده به وسواس. انگار دیگر به هیچ چیز امیدی ندارم مگر کمی‌خوشبختی واقعی که بتوانم بدست بیاورم. الان باقی چیزها به چشمم نمی‌آیند. خدانگهدار، عشق من. خیال می‌کنم دیگر بعد از این چیزی برایت نخواهم نوشت. حس می‌کنم قلبم خشک و…

  • سرم گیج می‌رود. بسختی روی پاهایم می‌ایستم. چند دقیقه‌ای که چشمم را می‌گشایم همه چیز خوب و آرام است. کافیست سرم را بچرخانم، همه چیز دور سرم بچرخد. برای راه رفتن باید دستم را به چیزی بگیرم. تلو تلو خوران. تازه می‌فهمم کودکانی که تازه راه رفتن را آموخته‌اند، چه حسی دارند وقتی حس می‌کنند…

  • هوشیار

    مارال شانه به دیوار داده و آرام. نگاهی که از میانه‌ی پلک‌های نیمه بسته‌اش برون می‌تابید، جرقه‌هایی پیوسته بودند به جان شب. آتش از چشم‌هایش می‌بارید. او اینجا بود و اینجا نبود. هوشیار دانسته‌های خویش بود.. #کلیدر

  • مارال

    کوی و برزن در غروب از مردم پرتر می‌شد. مارال خوش نمی‌داشت اندوه رخ خود را به این و آن بنمایاند. پس بر زین نشست و میل بیابان کرد. سستی گام‌ها و جلاپریدگی چشم‌هایش او را وا می‌داشتند که خود را از نظرها دور کند. به دو رکاب از دروازه به در رفت. یک میدان…

  • من

    اگر میلیون‌ها نفر دوستت داشتند،من یکی از آن‌ها بودم.اگر یک نفر دوستت داشت،من او بودم.و اگر کسی دوستت نداشت،من مرده‌ام..- کافکا

  • ژوئن ۱۹۴۴

    اصلا خوابم نمی‌آید و این‌قدر دلم غنج می‌رود برای با تو بودن که آمدن پشت میزم تا با تو حرف بزنم و همین‌طور دارم می‌نویسم. جرات نداشتم به مارسل بگویم که دلم نمی‌خواهد بروم و با او شامپیانی بنوشم. بالاخره بعد از نیم ساعت کلافه شدم. چون فقط تو را می‌خواستم. چقدر دوستت دارم، ماریا.…

  • اول ژوئیه ۱۹۴۳

    برایم زیاد و زود بنویس. تنهایم نگذار. منتظرت می‌مانم. هر چقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بی‌نهایت صبورم. اما در عین حال تب و تابی در خونم می‌جوشد که آزارم می‌دهد. میلی به سوزاندن و بلعیدن همه چیز، و این همه از عشقم به توست. خداحافظ، پیروزی کوچک! در خیالت…

  • رویاپردازان

    همه‌ی ما نیاز به دیده شدن داریم و این‌که به ما نگاه کنند. آدم‌ها را بر همین اساس می‌توان به چهار دسته تقسیم کرد: گروه اول کسانی هستند که دوست دارند که با چشمان بی‌نهایت افراد ناشناخته دیده شوند. یعنی چشمان عموم مردم. گروه دوم کسانی هستند که دوست دارند در چشمان کسانی که آن‌ها…

  • ۷. فیلمانه

    مینی سریال Hijack رو شروع کردم و دو قسمت دیدم. برخلاف همیشه، شبی یه قسمت می‌خوام ببینم چون کل سریال هفت قسمته. قسمت دومش جالب شد و هیجانش بالا رفت. سریال Bates Motel رو هم تموم کردم ولی باید چک کنم ببینم فصل دیگه‌ای هم داره یا نه. پنج فصلش رو دیدم و از لحاظ…