نقل قول

همین و همین

همیشه آخرین مسافرهای توی قطار می‌مونن روی دو تا صندلی کوچولو روبروی هم. من داشتم می‌رفتم نیویورک که خواهرم رو ببینم و شب هم پیشش بمونم. تام لباس رسمی تنش بود و کفش براق پوشیده بود، و من نمی‌تونستم چشم ازش بردارم، ولی هر وقت نگاه می‌کرد وانمود می‌کردم دارم به آگهی بالای سرش نگاه می‌کنم. وارد ایستگاه که شدیم کنارم بود و پیش‌پیراهنی سفیدش کشیده می‌شود به بازوم، و من گفتم مجبورم نکنه پلیس رو خبر کنم، ولی می‌دونست دروغ می‌گم. طوری هیجان زده بودم که وقتی همراهش سوار تاکسی شدم اصلا نفهمیدم سوار قطار زیرزمینی نیستم. تنها چیزی که تو فکرم بود این بود: «همیشه که زنده نیستی، همیشه که زنده نیستی. همین و همین.»

گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۸ ۱۷:۵۵:۳۴۲۸ مرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

منتظر

شده که همیشه منتظر بلندترین روز سال باشین و بعد که رسید یادتون بره؟ من همیشه منتظر بلندترین روز سال می‌مونم و بعد که رسید یادم میره.

گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۷ ۲۰:۴۳:۵۹۲۳ مرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

بهای عشق

احساس تحقیر او نسبت به خدایان، نفرت از مرگ و عشق او به زندگی برایش عذابی وصف‌ناپذیر را به ارمغان آورده است، به طوری که با تمامی هستی و وجود خویش جان می‌کند ولی ثمره‌ای به بار نمی‌آورد. این بهایی‌ست که باید در ازای عشق به این دنیا پرداخت.

پرومته در جهنم، آلبر کامو، ترجمه‌ی‌کامل روزدار، صفحه‌ی ۳۵

توسط |۱۳۹۹/۴/۱۳ ۲۰:۲۲:۲۰۱۳ تیر, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

پرومته

انقلاب همواره علیه خدایان بوده است و پرومته نخستین فاتح نوین آن بوده است. انقلاب ادعای انسان علیه سرنوشتش می‌باشد.

افسانه‌ی سیزیف،‌ آلبر کامو

پرومته یا پرومتئوس (به انگلیسی: Prometheus) در اسطوره‌های یونانی، یکی از تیتان‌ها و پسر یاپتوس و کلیمنه و خدای آتش است. او عاشق آتنا دختر زئوس شد و تنها کسی بود که آتنا را بوسید. آن‌ها بسیار همدیگر را دوست می‌داشتند و آتنا به او کمک کرد تا آتش را بدزدد. پس از زنجیر شدن پرومته آتنا هر هفته به دیدن او می‌رفت.

او یکی از تیتانها مورد احترام زئوس و تنها تیتان باقی‌مانده از جنگ زئوس بود. وی همچنین آتنا را از سر زئوس در آورد و به عنوان ارباب شفا هم شناخته می‌شود. زئوس در عصر آفرینش انسان‌ها، پرومتئوس را برگزید تا همه چیز را به انسان بدهد جز آتش را. پرومتئوس مورد اعتماد این کار را کرد و بسیاری از مسائل آدمیان را برطرف کرد. او به انسان‌ها عشق می‌ورزید و نمی‌توانست ناراحتی و رنج آن‌ها را ببیند؛ به همین علت به دور از چشم زئوس آتش را در نی‌ای گذاشته و به انسان داد. وقتی خبر به زئوس رسید او را بر سر قله قاف (در قفقاز) برد و بست و او را به سزای اعمال خود رساند.

هر روز عقابی می‌آمد و جگر او را می‌خورد و شب جگر از نو می‌رویید.

همین موقع بود که پرومتئوس به زئوس گفت: روزی خواهد آمد که پادشاهی و خدایی تو از میان برود و کسی بر تخت تو تکیه زند.

زئوس که از پیش‌گویی‌های او مطمئن بود، دائم در پی این بود که از او بپرسد چه کسی، ولی او هرگز پاسخی نمی‌داد، تا اینکه این موضوع به وقوع پیوست.

توسط |۱۳۹۹/۳/۲۳ ۲۲:۰۵:۳۷۲۴ خرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|۱ ديدگاه
رفتن به ابتدای صفحه