عشق

همین و همین

همیشه آخرین مسافرهای توی قطار می‌مونن روی دو تا صندلی کوچولو روبروی هم. من داشتم می‌رفتم نیویورک که خواهرم رو ببینم و شب هم پیشش بمونم. تام لباس رسمی تنش بود و کفش براق پوشیده بود، و من نمی‌تونستم چشم ازش بردارم، ولی هر وقت نگاه می‌کرد وانمود می‌کردم دارم به آگهی بالای سرش نگاه می‌کنم. وارد ایستگاه که شدیم کنارم بود و پیش‌پیراهنی سفیدش کشیده می‌شود به بازوم، و من گفتم مجبورم نکنه پلیس رو خبر کنم، ولی می‌دونست دروغ می‌گم. طوری هیجان زده بودم که وقتی همراهش سوار تاکسی شدم اصلا نفهمیدم سوار قطار زیرزمینی نیستم. تنها چیزی که تو فکرم بود این بود: «همیشه که زنده نیستی، همیشه که زنده نیستی. همین و همین.»

گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۸ ۱۷:۵۵:۳۴۲۸ مرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

بهای عشق

احساس تحقیر او نسبت به خدایان، نفرت از مرگ و عشق او به زندگی برایش عذابی وصف‌ناپذیر را به ارمغان آورده است، به طوری که با تمامی هستی و وجود خویش جان می‌کند ولی ثمره‌ای به بار نمی‌آورد. این بهایی‌ست که باید در ازای عشق به این دنیا پرداخت.

پرومته در جهنم، آلبر کامو، ترجمه‌ی‌کامل روزدار، صفحه‌ی ۳۵

توسط |۱۳۹۹/۴/۱۳ ۲۰:۲۲:۲۰۱۳ تیر, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

دون‌ژوان‌گرایی

اگر دوست داشتن کافی بود، همه چیز بسیار آسان می‌نمود. هر چه بیشتر دوست بداریم پایه‌های پوچ محکم‌تر می‌شود. این نبود عشق نیست که سبب می‌شود دون ژوان زن‌باره شود‌. خنده‌آور است اگر او را یکی از پویندگان عشق ناب بدانیم. او همه‌ی زنان را به یک اندازه و با تمام وجود دوست می‌دارد و بنابراین ناگزیر به تکرار است. و از این روست که هر یک از زنان امید دارد چیزی به اون هدیه کند که هرگز هیچ زنی نثارش نکرده است. اما همه‌ی زنان خود را سخت فریب می‌دهند و تنها موفق می‌شوند احساس نیاز به تکرار را در او بوجود بیاورند. تا اینکه یکی از میانشان فریاد برمی‌آورد: «دست کم من سرانجام عشق را به تو دادم.» و شگفت‌آور نیست که دون ژوان به گفته‌ی وی می‌خندد و می‌گوید: «سرانجام؟ خیر، یکبار دیگر!» چرا برای زیاد عشق ورزیدن باید به ندرت عاشق شد؟

توسط |۱۳۹۹/۳/۱۹ ۱۲:۲۴:۲۵۱۹ خرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه
رفتن به ابتدای صفحه