روزانه

  • پاییز

    بردیا جان سلام روز اول پاییز است و امروز دوباره به مدرسه رفته‌ای. دیشب قبل از خواب، چیزهایی زیادی برای گفتن داشتم، توان نداشتم تا برایت بنویسم. در ذهن و دلم گفتم و تنها امیدوار بودم که یادم بماند. نماند. این‌ها را می‌نویسم تا بعد‌ها شاید اگر وبلاگ خوانی و نوشتن علاقه داشته، بخوانی. باور…

  • جام تهی

    به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه از صبح که بیدار شده‌ام، این را با خود زمزمه می‌کنم. یاد آلبوم‌های قدیمی خویش افتاده‌ام. آلبوم‌هایی که روی نوار کاست سونی و مکسل جمع‌آوری می‌کردم و با ظرافت خاصی با حروف برگردان روی هر آلبوم نام خواننده و…

  • ۱۶. مادرانه

    نیمه شب با صدای فریادهای مادرم در خواب بیدار شدم. مادرم التماس می‌کرد. خدا خدا می‌کرد و التماسش می‌کرد. ندیدم بودم خدایی که قابل رویت است، خدایی را که قابل رویت نیست التماس کند. از خواب پریدم. در حالی که اشک‌هایم ناخودآگاه می‌ریخت، از خواب بیدارش کردم.

  • ۱۵. نا امیدانه

    امروز، از صبح، به نوشتن فکر می‌کردم. به اینکه امشب چه چیزی بنویسم، یا در مورد چه چیزی بنویسم. آزارم داد. چیزی به ذهنم نرسید. سر کار هم به آن فکر می‌کردم. نمی‌دانم، شاید بخاطر خستگی، یا درگیری ذهنی کار باشد که چنینم، ولی به هر حال، چیزی به ذهنم نرسید. گفتم باشد، مثل همیشه،…

  • قدیم‌ها، که شور و شوق جوانی در من فراوان بود و هر شب تصمیم می‌گرفتم چیز جدیدی را در سایت خود راه اندازی کنم، از وبلاگ و فورم و نگارخانه تا پلتفرم چت و هر چیزی که قابلیت راه اندازی در صفحه مجازی را داشت. از میان همه، بعضی ماندگار می‌شدند و بعضی بعد از…

  • ۱۱. پدرانه

    پدر من از تو دو دست دارم من از تو لب دارم پس چگونه نمی‌توانم ببوسم ببوسم، ببوسم، ببوسم و هر بار درد نکشم؟ ابر شلوارپوش، ولادمیر مایاکوفسکی با خودم خیلی کلنجار رفتم و هر کاری می‌توانستم کردم تا از نوشتن خودداری کنم. ولی ناگهان بغض کردم، بغضی که گلویم را نیز رد کرده و…

  • دویدن‌هایم را دویده‌ام. دردهایم را کشیده‌ام. رنج‌هایم را چشیده‌ام. خواندنی‌ها را خوانده‌ام. بازی‌ها‌یم را کرده‌ام. حرف‌هایم را زده‌ام. نوشتنی‌هایم را نوشته‌ام. کشیدنی‌ها را کشیده‌ام. درس‌هایم را گرفته‌ام. اشک‌هایم را ریخته‌ام. و زخم‌هایم را خورده‌ام. و زندگی، هیچ کدام این‌ها نبود. تویی… تو که بهانه‌ی زندگی‌ هستی. بهانه‌ای سیر ناشدنی.. دیدنی وصف ناپذیر..

  • ۶. تصویرانه

    تصاویر ماندگارند. یعنی ما تصاویر را برای اینکه بمانند می‌گیریم. مانند نوشتن، که برای فرموش کردن است. چون می‌دانیم فراموش می‌کنیم، می‌نویسم که بماند. تصاویر اما بر دو گونه‌اند. تصویری که همه می‌بینند و تصویری که مختص توست‌. تو از این تصویر چیزی را خواهی دید که منحصر به توست‌. خودت آن را ساخته‌ای. از…

  • ۵. زمانه

    نشسته‌ام و تنها در برابرم یک صفحه‌ی گرد کوچک ساعت پیداست. گویی قیامت در رسیده است و دنیا در عدم ناپدید گشته و از آن تنها همین صفحه‌ی کوچک ساعت مانده است که هنوز عقربه‌اش می‌چرخد و ساعت‌ها را پیاپی می‌خورد و پیش می‌رود. اما نه، من اشتباه می‌کنم، عقربه‌ی ساعت نیز از کار افتاده…

  • ۴. دلتنگانه

    روح که اوج می‌گیرد و کار می‌کند و پرواز می‌کند، تن را خسته می‌کند. راست می‌گفته‌اند عارفان قدیم که او در این تخته بند تن زندانی است. چقدر این قفس برایم تنگ است. من تاب تنگنا ندارم. دلتنگی، تن را خسته می‌کند. – زمستان ۹۲، زندان لنگرود، قم