درد

  • اعصاب

    اعصابم که بهم می‌ریزد، مفصل پای راستم درد می‌گیرد. سر و گردنم هم به آن اضافه می‌شود. پاهایم درد می‌کند. حتی با اینکه جورابهایم را درنیاورده‌ام و زیر پتو خزیده‌ام،‌ سرما را درون کف پاهای خودم احساس می‌کنم. دستانم سست می‌شود. رمقشان کم می‌شود. حوصله‌ام تحلیل می‌رود و صداها آزاردهنده می‌شوند. هندسفری خالی را درون…

  • درد

    درد‌ها از بین نمی‌روند مگر با مرگ. آن هم شک دارم که بعد از مرگ چه بلایی قرار است سرمان بیاید. درد‌های آدمی، جایی درون اعماق انسان پنهان می‌شوند و گاه گاه، هر موقع که دلشان بخواهد بیرون می‌آیند و به سراغت..

  • دیوار

    چقدر دیوارها خوبند. چهار دیوار که تو را در آغوش می‌کشند، مراقب تو هستند. از دیگران، از دیده شدن، شنیده شدن،‌ از درد‌ها، زخم‌ها، حرف‌ها، واژه‌ها، کارها، صداها، نگاه‌ها، دروغ‌ها.. چقدر دیوارهایی که ما را پنهان می‌کنند خوبند. آرامش و سکوت و تنهایی میان دیوارها، ارمغانی‌ست که دیوار‌ها دارند. تویی و به هر سمت که…

  • در من

    در من، گریستنی‌ست کهنه. مزمن. که مرا یاری آن نیست که پنهانش کنم. در من، حسرتی‌ست کهنه، بی‌شمار. که مرا ذره ذره در انزوایم می‌خورد. در من، نبودن است. نیستی‌ است. غم است و بسیار انبوه. چون باد که بر آتش زد و گر گیرد، اندوه در من گر گرفته است. طوفان است. شب است.…

  • دویدن‌هایم را دویده‌ام. دردهایم را کشیده‌ام. رنج‌هایم را چشیده‌ام. خواندنی‌ها را خوانده‌ام. بازی‌ها‌یم را کرده‌ام. حرف‌هایم را زده‌ام. نوشتنی‌هایم را نوشته‌ام. کشیدنی‌ها را کشیده‌ام. درس‌هایم را گرفته‌ام. اشک‌هایم را ریخته‌ام. و زخم‌هایم را خورده‌ام. و زندگی، هیچ کدام این‌ها نبود. تویی… تو که بهانه‌ی زندگی‌ هستی. بهانه‌ای سیر ناشدنی.. دیدنی وصف ناپذیر..

  • خیال

    چه کاری کنم تا ببیند، تا از راه برسد، با آن حال و خستگی و عصبانیت وارد اطاق شود، و چشمش بیافتد، مثل همیشه در چنین وقت‌هایی زانوهایش سست شود، چشم‌هایش را ببندد، روی زمین بنشیند، دو تا از متکا‌ها را زیر دستش بگذارد، تکیه کند، سیگارش را ولو سیگار نصفه در دست دارد، روشن…

  • درد

    درد را از هر طرف بخوانی درد است. خوبی تنهایی این است که درد را تنهایی میکشی و باعث رنجش کسی نمیشی. درد شاید تمام شود ولی رنجی که از تو در انسان‌ها می‌ماند، می‌ماند. هیچ بخششی در کار نیست. آدمی، یک جایی پس ذهنش، تمام رنج‌هایی را که کشیده است، بیاد دارد. فقط کافی‌ست…

  • حس عجیب و غریبیه. اینکه حس کنی یه دستی دلت رو گرفته و فشار میده. درد میاد ولی دردش دوست داشتنیه. مثل وقتایی که با نوک زبون با دندون دردناکت باز می‌کنی و هی تکونش میدی. یه جور نشئه‌ی پر درد. همین..

  • هیچ چکیده‌ای موجود نیست زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.

  • هیچ چکیده‌ای موجود نیست زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.