درد
-

اعصابم که بهم میریزد، مفصل پای راستم درد میگیرد. سر و گردنم هم به آن اضافه میشود. پاهایم درد میکند. حتی با اینکه جورابهایم را درنیاوردهام و زیر پتو خزیدهام، سرما را درون کف پاهای خودم احساس میکنم. دستانم سست میشود. رمقشان کم میشود. حوصلهام تحلیل میرود و صداها آزاردهنده میشوند. هندسفری خالی را درون…
-

چقدر دیوارها خوبند. چهار دیوار که تو را در آغوش میکشند، مراقب تو هستند. از دیگران، از دیده شدن، شنیده شدن، از دردها، زخمها، حرفها، واژهها، کارها، صداها، نگاهها، دروغها.. چقدر دیوارهایی که ما را پنهان میکنند خوبند. آرامش و سکوت و تنهایی میان دیوارها، ارمغانیست که دیوارها دارند. تویی و به هر سمت که…
-
دویدنهایم را دویدهام. دردهایم را کشیدهام. رنجهایم را چشیدهام. خواندنیها را خواندهام. بازیهایم را کردهام. حرفهایم را زدهام. نوشتنیهایم را نوشتهام. کشیدنیها را کشیدهام. درسهایم را گرفتهام. اشکهایم را ریختهام. و زخمهایم را خوردهام. و زندگی، هیچ کدام اینها نبود. تویی… تو که بهانهی زندگی هستی. بهانهای سیر ناشدنی.. دیدنی وصف ناپذیر..
-
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
-
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
