اعصابم که بهم می‌ریزد، مفصل پای راستم درد می‌گیرد. سر و گردنم هم به آن اضافه می‌شود. پاهایم درد می‌کند. حتی با اینکه جورابهایم را درنیاورده‌ام و زیر پتو خزیده‌ام،‌ سرما را درون کف پاهای خودم احساس می‌کنم.

دستانم سست می‌شود. رمقشان کم می‌شود. حوصله‌ام تحلیل می‌رود و صداها آزاردهنده می‌شوند. هندسفری خالی را درون گوش‌های خودم فرو می‌کنم. بی‌صدا. و به این فکر می‌کنم که چرا هنوز آهنگی نساخته‌اند که بی‌صدا باشد و همه‌ی صداها رو درون خود ببلعد تا هیچ صدایی به مغزت نرسد.

شاید نشستن زیر دوش آب داغ آرامم کند. قلبم تند می‌زند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *