شب
-

چیزی نمانده بود فراموش کنم. فراموشی، دردآور بودنش به کنار، برای من یادآور بیماریست. دردی مضاعف. پارادوکسی دردناک. فراموشی، یادآور بیماریست. امروز شلوغ بودم و درست هنگامی که آمادهی برگشتن به خانه بودم مجبور شدم برای دو ساعت و نیم در جلسهی در فاوا شرکت کنم. فردا هم روز سختی خواهم داشت و احتمالا تا…
-
انگشتانم رمق نوشتن ندارند. گیجند، نمیتوانم بنشینم، رو صندلی که هیچ، پشت میز که هیچ، روز زمین لمیدهام، نشستهام، دو زانو.. اما باز هم سخت است، دلم میخواهد بیافتم، خودم را بخیزانم توی رویا، بیفتم روی بستر نرم خیالو.. تا خوابم ببرد. حیف غصه میخورم این حالم خراب شود. چه خوب است شب..
-
هیچ چکیدهای موجود نیست زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
-
گاهی اوقات در مورد یک سری مسائل ناراحت میشیم و دوست نداریم به دیگران بگیم که در مورد اونها ناراحتیم. دوست داریم اونها رو بعنوان یه راز نگه داریم. یا گاهی اوقات، ناراحتیم، ولی واقعا دلیلش رو نمیدونیم، بنابراین به دیگران میگیریم که ناراحت نیستیم ولی در واقع هستیم. ماجرای عجیب سگی در شب، مارک…