برچسب: زندگی

  • بی‌تویی

    بی‌تویی

    اکنون دیگر به اقلیم دیگری رسیده‌ام که هوایش آتشگون و زمینش کینه‌خیز و آسمانش دردبار است. خلوت و انزوا و تنهایی، حیرت و رهایی و گمراهی، پوچی و عبث و بیهودگی، بلاهت جهان و بی‌دلی طبیعت و تکرارهای بی‌حاصل زندگی همه و همه را پشت سر نهاده‌ام و رسیده‌ام به انتظار. رنجم، نه دیگر تنهایی…

  • ۹. زخمانه

    دویدن‌هایم را دویده‌ام. دردهایم را کشیده‌ام. رنج‌هایم را چشیده‌ام. خواندنی‌ها را خوانده‌ام. بازی‌ها‌یم را کرده‌ام. حرف‌هایم را زده‌ام. نوشتنی‌هایم را نوشته‌ام. کشیدنی‌ها را کشیده‌ام. درس‌هایم را گرفته‌ام. اشک‌هایم را ریخته‌ام. و زخم‌هایم را خورده‌ام. و زندگی، هیچ کدام این‌ها نبود. تویی.. تو که بهانه‌ی زندگی‌ هستی. بهانه‌ای سیر ناشدنی.. دیدنی وصف ناپذیر..

  • زندگی

    زندگی

    نیم ساعتی زیر دوش بودم تا اینکه بر در کوبیدند. به خودم آمدم، نفهمیدم چقدر طول کشید. همانطور بیرون آمدم و خودم را خشک کردم. ساعت را که نگاه کردم، فهمیدم نیم ساعتی در حمام بوده‌ام. چه می‌کردم؟ نمی‌دانم. به چه چیزی فکر می‌کردم؟ نمی‌دانم. هیچ چیز یادم نمی‌آید. زندگی به من نمی‌آید. به همین…

  • بازی

    بازی

    بعضی چیز‌ها قوی‌تر هستند. این طبیعت زندگی‌ست. بعضی‌ چیزها هست که ما از آن‌ها قوی‌تریم و بعضی چیز‌ها هست که آن‌ها از ما قوی‌ترند. و بعضی چیزها که دائم با آن‌‌ها در حال جنگیم. گاه ما برنده‌‌ایم، گاه آن‌ها و این تمامی ندارد. زندگی می‌شود همین برد و باخت‌ها. من باخت‌های زیادی داشته‌ام. دردناک، دوست‌داشتنی،…

  • قدرت خاطره‌‌ها

    قدرت خاطره‌‌ها

    کم کم به حالت عادی برمی‌‌گردم و دوباره به یاد می‌آوردم که خاطرات چه قدرتی دارند و چگونه می‌توانند آدمی را از عرش به اعماق زمین بکشند. بی آنکه اتفاقی افتاده باشد. همه چیز عادی‌ست یا حداقل اینگونه به نظر می‌رسد و آنگاه یک واژه یا یک جمله با تو کاری می‌کند که ناگهان چنان…

  • مرا ببخش

    من از خودم عذر می‌خواهم که..

  • مافیا

    تو بازی مافیا گاهی‌ یاد میگیری که علارغم تمام واقعیت‌ها و حقیقت بازی، گاهی مردم همه رو نادیده میگیرن و بر اساس اون چیزی که دلشون حکم میکنه بازی میکنن و تصمیم میگیرن. درست یا غلط، این اتفاق تو زندگی میافته و تاوان خودش رو داره. گاهی تصمیم درستی گرفته میشه و گاهی تصمیم اشتباه.…

  • ننویسندگی

    ننویسندگی

    جهان، همان یک نفر بود، که از حال ما بی‌خبر بود..

  • غمگین

    آدم‌ها دوسته‌اند: ۱. آنهایی که ترجیح می‌دهند میان دیگران غمگین باشند. ۲. آنهایی که ترجیح می‌دهند تنها غمگین باشند.

  • خودکشی

    خودکشی

    خود را کشتن نیز همانند آنچه در نمایش‌نامه‌های هیجان‌آور رخ می‌هد گونه‌یی اعتراف است. اعتراف به اینکه از زندگی عقب افتاده‌ایم و یا آن را نمی‌فهمیم. بهتر است زیاد به بیراهه نرویم و به واژه‌های آشنا برگردیم. همین که اعتراف کنیم: «به زحمتش نمی‌ارزد» کافی‌ست. زندگی کردن البته هرگز آسان نیست. رفتارهای ما همواره بر…