«همهی مردهایی که از خانه میروند، دیگر هرگز به خانه برنمیگردند!؟» علی گناو به دود کوره چشم دوخت، سیخ را از دست ابراو گرفت و گفت: – دنیا را چه دیدهای؟ شاید هم برگشت! بعضیها برمیگردند. بابای تو هم شاید برگشت. ابراو گفت: – همه همینجوری میروند؟ علی گفت: – هر کسی یکجوری. ابراو گفت:…