مارال

  • هوشیار

    مارال شانه به دیوار داده و آرام. نگاهی که از میانه‌ی پلک‌های نیمه بسته‌اش برون می‌تابید، جرقه‌هایی پیوسته بودند به جان شب. آتش از چشم‌هایش می‌بارید. او اینجا بود و اینجا نبود. هوشیار دانسته‌های خویش بود.. #کلیدر

  • مارال

    کوی و برزن در غروب از مردم پرتر می‌شد. مارال خوش نمی‌داشت اندوه رخ خود را به این و آن بنمایاند. پس بر زین نشست و میل بیابان کرد. سستی گام‌ها و جلاپریدگی چشم‌هایش او را وا می‌داشتند که خود را از نظرها دور کند. به دو رکاب از دروازه به در رفت. یک میدان…