بلاگ

  بایگانی آرشیو ها برای رویا

خیال

انگشتانم رمق نوشتن ندارند، گیجند، نمی‌توانم بنشینم. رو صندلی که هیچ، پشت میز که هیچ، روی زمین لمیده‌ام، نشسته‌ام دو زانو.. اما باز هم سخت است، دلم می‌خواهد بیافتم، خودم را بخیزانم توی رویا،‌ بیافتم روی بستر نرم خیال.. تا خوابم ببرد.

ساکت

‏همیشه افراد ساکت را دوست داشته‌ام؛ هیچگاه نمی‌فهمی در حال رقصیدن در رویای خویشند و یا سنگینی بار هستی را به دوش می‌کشند. – جان گرین