از اتاق که بیرون میآیی، رگههای آفتاب زمستانی اسفند را میبینی که گوشهی اتاق را روشن کرده است. بدون هیچ درنگی، سختی پارکت چوبی کف خانه را به تن خریده، پیراهن خویش از تن بدر کرده، خود را به گوشهی پذیرایی رساندم.
بیبالش، ساعد خویش زیر سر نهادم، زیر نور آفتاب دراز کشیده و چشمهای خویش را آرام بستم. گرمی ملایمی که تنم را گرم میکرد، خوابی را با خویش به همراه داشت که در آن، هر رویایی را که بخواهی خواهی دید. و من بر این باورم حتی خوابها و رویاهای ما هم پیش از آنکه به سراغ ما بیآیند، ابتدا شرایط را در نظر میگیرند و سپس میآیند. و شاید برای همین است که من هیچ گاه خواب رفتنت را نمیدیدم. مگر میشود، وقتی که باید باشی، وقتی که بیش از هر چیزی و کسی باید باشی، نباشی.
و آرام به خویش گفتم، همهی رویاها که تعبیر نمیشوند..
دیدگاهتان را بنویسید