خواب

  • ۱۶. مادرانه

    نیمه شب با صدای فریادهای مادرم در خواب بیدار شدم. مادرم التماس می‌کرد. خدا خدا می‌کرد و التماسش می‌کرد. ندیدم بودم خدایی که قابل رویت است، خدایی را که قابل رویت نیست التماس کند. از خواب پریدم. در حالی که اشک‌هایم ناخودآگاه می‌ریخت، از خواب بیدارش کردم.

  • ۳. بی‌خوابانه

    تازه از سر کار برگشتم و از شدت خستگی فیزیکی خوابم نمی‌بره. عصر هم تلاش کردم کمی بخوابم نتونستم. دراز میکشم ولی بخاطر درد نمی‌تونم آروم دراز بکشم و مجبورم دائم بدنم رو تکون بدم و موقعیت دست و پام رو عوض کنم یا بمالم تا کمی آروم بشه. عصر ولی یه چیزی‌ دیدم که…

  • و اما، همه‌ی رویاها که تعبیر نمی‌شوند..