تازه از سر کار برگشتم و از شدت خستگی فیزیکی خوابم نمیبره. عصر هم تلاش کردم کمی بخوابم نتونستم. دراز میکشم ولی بخاطر درد نمیتونم آروم دراز بکشم و مجبورم دائم بدنم رو تکون بدم و موقعیت دست و پام رو عوض کنم یا بمالم تا کمی آروم بشه.
عصر ولی یه چیزی دیدم که خیلی بهم چسبید. بعضی چیزا ذوب میشه و در تو پخش میشه. به همه تنت میشینه و با همه سلولهای بدنت احساسش میکنی و این یکی از لذت بخشترین چیزاییه که تجربه میکنم.
خیلی وقته سراغ گلدونام نرفتم و نرسیدم سر بزنم. همش نگرانشونم. رمان هم باید شروع کنم. سریال Broadchurch هم تموم شد. باید بعدی رو شروع کنم.

دیدگاهتان را بنویسید