۳. بی‌خوابانه

تازه از سر کار برگشتم و از شدت خستگی فیزیکی خوابم نمی‌بره. عصر هم تلاش کردم کمی بخوابم نتونستم. دراز میکشم ولی بخاطر درد نمی‌تونم آروم دراز بکشم و مجبورم دائم بدنم رو تکون بدم و موقعیت دست و پام رو عوض کنم یا بمالم تا کمی آروم بشه.

عصر ولی یه چیزی‌ دیدم که خیلی بهم چسبید. بعضی چیزا ذوب میشه و در تو پخش میشه. به همه تنت میشینه و با همه سلول‌های بدنت احساسش میکنی و این یکی از لذت بخش‌ترین چیزاییه که تجربه میکنم.

خیلی وقته سراغ گلدونام نرفتم و نرسیدم سر بزنم. همش نگرانشونم. رمان هم باید شروع کنم. سریال Broadchurch هم تموم شد. باید بعدی رو شروع کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *