با صدای زنگ در نیمه شب از خواب پرید. گوشی را برداشتم، بلهههه!؟
صدای پدرم را شنیدم. بیآنکه باقی صدا را گوش دهم، کلید در را زدم، در را باز کردم و بیآنکه منتظر آسانسور شوم، به سرعت پلهها را طی کردم. در را گشودم، پدرم دم در ایستاده بود. داخل نیامده بود. با دست بازوانش را گرفته بودم و میگفتم چه شده است. خونسرد بود، دیدم لباسهایش خاکی و پاره پوره است. ترس بیشتر برم داشت. گفتم چه شده، با دست خیابان را نشانم داد، گفت دوباره تصادف کرده است.به خیابان نگاه کردم. نور تیر برق، جایی در خیابان را روشن کرده بود. پول میخواست. ۱۲۰۰ تومان که به خانه برگردد..
پدرم را که خوب میبینم
رنگی از خستگی به مو دارد
دستهایش عجیب غمگیناند
پشت هر پند، آرزو دارد
پدرم را که خوب میبینم
قهرمانی شکسته در پایش
پدرم پیر میشده لای
چهل و هشت سالِ موهایش
پدرم یادگاری از جنگ است
جنگ از خود گذشتگیهایش
پدرم مهربانِ پنهانیست
پشت آن اخمهای زیبایش
پدرم من که دوستت دارم
میزنم بوسه بر سرت، بر دست
لای این شعر چای دم کردم
بنشین استراحتی خوب است
پینوشت:
دستشویی فرنگی هم چیز خوبیست. میتوان ساعتها بر روی آن نشست، آرنج دست روی زانو و سر میان دستان و کسی نمیبیند که زندگی چقدر گه است.

دیدگاهتان را بنویسید