کتاب
-
مادرم به پرستارهایی که در بیمارستان های مختلف از پدرم مراقبت کرده بودند حسادت می کرد. دلش میخواست پدرم سلامتی اش را فقط مدیون او بداند، میخواست پدرم به وفاداری خستگیناپذیر او اهمیت دهد. دیکتاتوری روی دیگر فداکاری است. آدمکش کور، مارگارت اتوود
-
فکر میکنم از اینکه قشنگترین و باهوشترین و تودلبروترین دختر جهان بود خسته شده بود. دلش میخواست کمی خلبازی دربیاورد. چهطوری بگویم، مثلن یکم بزند تو جادهی خاکی. و آن جاده خاکی من بودم. خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پارهوقت، شرمن الکسی
-
من فکر میکنم مردم صرفا به این دلیل به بهشت اعتقاد دارن چون از مرگ خوششون نمیاد. چون میخوان به زندگی ادامه بدن و تصور اینکه افراد دیگری خانه و منزل اونها رو تصرف میکنه و وسایلشون رو دور میریزه بسیار سخته. ماجرای عجیب سگی در شب، مارک هادان
-
گاهی اوقات در مورد یک سری مسائل ناراحت میشیم و دوست نداریم به دیگران بگیم که در مورد اونها ناراحتیم. دوست داریم اونها رو بعنوان یه راز نگه داریم. یا گاهی اوقات، ناراحتیم، ولی واقعا دلیلش رو نمیدونیم، بنابراین به دیگران میگیریم که ناراحت نیستیم ولی در واقع هستیم. ماجرای عجیب سگی در شب، مارک…
-
ناگهان متوجه میشوی که دلت میخواهد همه چیز دوباره به دورانی برگردد که جوانتر بودی، آنقدر جوان که نمیفهمیدی در یک آپارتمان ارزان و بدرد نخور زندگی میکنی. یک صندلی شکسته چیزی جز یک صندلی نبود. یک قاصدکی که از شکاف سنگ پیادهروی روبروی درب جلویی خانهتان سر بیرون آورده است، چیزی جز یک باغ…
-
وقتی پدر پنجاه سالهای از پسر پانزده سالهاش میخواهد دو سال دیگر صبر کند تا صاحب اتومبیلی برای خودش شود، این فاصله ۷۳۰ روزه فقط ۴ درصد عمر پدر را تشکیل میدهد اما این دو سال ۱۳ درصد از عمر پسر را در بر میگیرد. پس عجیب نیست اگر برای پسر این مدت سه یا…

