ساعت

  • ۵. زمانه

    نشسته‌ام و تنها در برابرم یک صفحه‌ی گرد کوچک ساعت پیداست. گویی قیامت در رسیده است و دنیا در عدم ناپدید گشته و از آن تنها همین صفحه‌ی کوچک ساعت مانده است که هنوز عقربه‌اش می‌چرخد و ساعت‌ها را پیاپی می‌خورد و پیش می‌رود. اما نه، من اشتباه می‌کنم، عقربه‌ی ساعت نیز از کار افتاده…

  • مادرم تعریف میکرد: بابات خیلی ساعت دوست داشت، و وقتی برادر بزرگ‌ترش به مکه رفته بود، میگفت ای کاش برام ساعت بیاره.. ذوق ساعت مچی داشت. ولی برادرش براش یه کاپشن آورده بود‌. از این کاپشن‌هایی که اون زمان برای اینکه وقتی کار میکنن سردشون نشه میپوشیدن. اینم بغض کرده بود که مگه من کارگرم…