نشستهام و تنها در برابرم یک صفحهی گرد کوچک ساعت پیداست. گویی قیامت در رسیده است و دنیا در عدم ناپدید گشته و از آن تنها همین صفحهی کوچک ساعت مانده است که هنوز عقربهاش میچرخد و ساعتها را پیاپی میخورد و پیش میرود. اما نه، من اشتباه میکنم، عقربهی ساعت نیز از کار افتاده است، اما نه، مثل اینکه ساعت کار میکند، تک تکی به گوشم میخورد، آری، ساعت کار میکند، اما پس چرا عقربه نمیگردد؟ اما، نه، چرا میگردد، عقربه میگردد، اما این عقربهی ساعتشمار نیست، دقیقهشمار نیست، ثانیه شمار است، اما، همین عقربهای است که پیش از این یک دور که پیرامون این دایره میگشت، یک روز، یا یک شب تمام به سر آمده بود، ولی اکنون، صفحه را که دور میزند، تنها یک ثانیه را طی کرده است. اکنون یک ثانیه دوازده ساعت طول میکشد. آری، قیامت شده است. مگر نمیگویند، در قیامت هر روزش هزار سال است. صد هزار سال است.
باور نمیکنید؟ من آن را همین روزها، همین شبها، همین ساعتها، همین دقیقهها، همین لحظهها، همین چه میدانم چه بگویم، همین الان به چشم میبینم، به دل حس میکنم، به جان میکشم. الان خود را همچون اسکلتی که از صبح محشر گورش را ترک کرده و نامهی اعمالش را به دست گرفته و نگران و هراسان و ملتهب، تنها و خاموش و بیکس، در آن گوشهی صحرای محشر در زیر آفتاب بیرحم و سوزندهی قیامت ایستاده و انتظار میکشد که نوبتش فرا رسد، بیچاره مرد!
از کی اینجا منتظر است که دیگر جانش به لب رسیده است. صبح کی بوده و حالا کی؟
اکنون زندگی من تماشای این لحظهها است.

دیدگاهتان را بنویسید