۱۷. دلگیرانه

دلم گرفته بود. شطرنج را در گوشی خود باز کردم، از روی عادت بازی می‌کردم. بی‌توجه به حرکت حریف، تنها مهره‌ی خود را حرکت می‌دادم. بی‌نگاه. نگاه می‌کردم، ولی نمی‌دیدم. آنقدر که حتی حریف هم متوجه آن شد.

کتابی برداشتم بخوانم، نتوانستم.

نه موسیقی، نه نقاشی، نه ساز، هیچ چیزی جواب نداد. رفتم کولر آبی را تمیز کردم تا زمان بگذرد. قفل انبار را روغن زدم. خانه را جارو کشیدم. دستشویی را شستم. دوربین پارکینک را باز کردم. دوربین ورودی درب اپارتمان ماند.

کمی خوابیدم. بهتر شدم. دوش هم باید بگیرم و اگر حوصله داشتم، ریش‌هایم را مرتب کنم.


منتشر شده

در

توسط

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

یک پاسخ به “۱۷. دلگیرانه”

  1. هانیه نیم‌رخ

    تو بر کرانه‌ی عالم
    درون خویش به یغما فتاده‌ای
    که ز این هزار هزاران
    یکی نگفت که بر شانه‌ات چه می‌گذرد.

    از محمد مختاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *