دلم گرفته بود. شطرنج را در گوشی خود باز کردم، از روی عادت بازی میکردم. بیتوجه به حرکت حریف، تنها مهرهی خود را حرکت میدادم. بینگاه. نگاه میکردم، ولی نمیدیدم. آنقدر که حتی حریف هم متوجه آن شد.
کتابی برداشتم بخوانم، نتوانستم.
نه موسیقی، نه نقاشی، نه ساز، هیچ چیزی جواب نداد. رفتم کولر آبی را تمیز کردم تا زمان بگذرد. قفل انبار را روغن زدم. خانه را جارو کشیدم. دستشویی را شستم. دوربین پارکینک را باز کردم. دوربین ورودی درب اپارتمان ماند.
کمی خوابیدم. بهتر شدم. دوش هم باید بگیرم و اگر حوصله داشتم، ریشهایم را مرتب کنم.
دیدگاهتان را بنویسید