کوی و برزن در غروب از مردم پرتر میشد. مارال خوش نمیداشت اندوه رخ خود را به این و آن بنمایاند. پس بر زین نشست و میل بیابان کرد. سستی گامها و جلاپریدگی چشمهایش او را وا میداشتند که خود را از نظرها دور کند. به دو رکاب از دروازه به در رفت. یک میدان…