دلگیر
-
دلم گرفته بود. شطرنج را در گوشی خود باز کردم، از روی عادت بازی میکردم. بیتوجه به حرکت حریف، تنها مهرهی خود را حرکت میدادم. بینگاه. نگاه میکردم، ولی نمیدیدم. آنقدر که حتی حریف هم متوجه آن شد. کتابی برداشتم بخوانم، نتوانستم. نه موسیقی، نه نقاشی، نه ساز، هیچ چیزی جواب نداد. رفتم کولر آبی…