سرم گیج می‌رود.

بسختی روی پاهایم می‌ایستم. چند دقیقه‌ای که چشمم را می‌گشایم همه چیز خوب و آرام است. کافیست سرم را بچرخانم، همه چیز دور سرم بچرخد. برای راه رفتن باید دستم را به چیزی بگیرم. تلو تلو خوران. تازه می‌فهمم کودکانی که تازه راه رفتن را آموخته‌اند، چه حسی دارند وقتی حس می‌کنند تمام دنیای زیر پایشان در حال تکان خوردن است. تعادلشان را از دست می‌دهند ولی چقدر انگیزه دارند و در مقابل این ناثباتی دنیایشان به مقابله می‌ایستند و دوام می‌آورند و اسیر نمی‌شوند. هر روز از نو.. تا زمانیکه می‌فهمند، یاد می‌گیرند و می‌آموزند که آنچه ثبات نداشت دنیای درون ذهنشان بوده است. هر چه هست و بود، در دنیایی درونشان بود.

چون روح رقصنده‌ی شادی
اکنون، بر لبه‌ی تیز هستی
از شب می گوید و ابتکار
از هیچ تقلایی برای افتادن
او که دستانش سرخ و لبش سرخ و ذوق‌اش سرخ
سبُک
پرواز کنان
خنده بر لب
زندگی جز لحظه‌ای نیست
که گذشت
و دارد می‌گذرد..

وقتی یه پیتزای داغ و برشته از تو فر داره میاد بیرون یا وقتی داری کاغذ رنگیای دور هدیه‌ای رو باز می‌کنی که دقیقا همون چیزیه که می‌خواستی، وقتی جواب امتحانت میاد و می‌بینی که عالی شدی، وقتی یاد کسی میفتی و بی‌اراده لبخند می‌زنی یا برمی‌گردی چتش رو می‌خونی و تو دلت قند آب میشه، وقتی داری کاری می‌کنی که مدت‌ها آرزوش رو داشتی، وقتی موفق میشی، دوست داشته میشی، تو معامله‌ای سود می‌کنی، لازم نیست زور بزنی تا خوشحال بشی.

من تمام زورم را برای خوشحال بودن می‌زنم. دوباره.. برای چندمین بار. و هر بار سخت‌تر از بار قبل است. از تسلیم شدن بیزارم و از تسلیم شدن خسته..

آنقدر که کاش جایی میان این مبارزه می‌باختم و تمام می‌شدم و تمام می‌شد. نه اینکه بخواهم ببازم، نتوانم، زورم تمام شود و در انتها بازنده‌ی خویش نباشم که کوتاه آمدم، رها کردم و نخواستم. نه، دلم می‌خواهد زورم تمام شود، همه را بزنم و بگویک تمام زورم را زدم و نشد. تمام سعی و تلاشم را کردم. او زورش بیشتر از من بود. اینبار نتوانستم.

بسان آهویی که تمام توان و جان خودش را در ساق پاهایش می‌گذارد و می‌پرد ‌و می‌دود تا از چنگال تیز چیتایی فرار کند. ولی گاهی نمی‌شود. گاهی، چنگالی قوس‌دار صیاد که به گوشه‌ی پایش گیر می‌کند و فرو می‌رود، دیگر دوییدن فایده‌ای ندارد. تقلا می‌کند، به هر سویی می‌پرد که خود را از چنگال رها کند، چرا که می‌داند اگر کار به دندان صیاد برسد، دیگر فایده‌ای ندارد. وقت تسلیم است.

چنگال صیادی درون جانم افتاده است. به تقلا خودم را به هر سویی می‌کوبم. چنان که بیم آن دارم، اگر صیاد هم دلش به رحم آید، زخم مانده از کوبیدن خویش بر در و دیوار مرا از پای بیاندازد. مرگی آرام، با زخم‌هایی فراوان. مردن تدریجی..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *