چنین دلتنگی برای خودم نیز عجیب مینماید. مگر میشود با کسی باشی، و همانجا باز دلتنگ او باشی. صدایش رو که میشنوی، گویی تمام تنظیماتت به حالت پیش فرض کارخانه برگشته است. اولین بار است که با او حرف میزنی، صدایش را میشنوی، میبینی.. دوباره همان خجالتی روز اول میشم و تا خودم را پیدا کنم دائم جویای اخبار عالم میشم که خب، چه خبر؟
در جلسهای میان مدیران نشستهام و مینویسم. نه که بنویسم، خیالبافی میکنم. من خیالبافی میکنم ولی اینها خیال میکنند که من مشغول پیدا کردن مشخصات یک نمایشگر مبتنی بر LED میباشم. در حالی که تمام مشخصات آن را بارها و بارها خواندهام و از برم. ولی اینها که نمیدانند. بگذار فکر کنند من مشغول جستجو هستم. نه اینکه نباشم، هستم، ولی در جای دیگری تو را جستجو میکنم.
کاش از من خواسته بودند نحوهی شکافتن اتم را جستجو کنم. آن وقت زمان بیشتری برای با تو بودن داشتم.
دیدگاهتان را بنویسید