ادی، به سقف خیره شده بود.
به نرمی گفت: “فراموش نکن”، نصف صداش از روی التماس بود و نصف دیگه‌ش از روی عجز و ناتوانی.
هنری، در حالی که دستاش رو به زمین فشار می‌داد، سرش رو از روی بالش بلند کرد و گفت: “چی رو؟” و دوباره توی بالشش غرق شد.
ادی، کمی صبر کرد تا نفسش آروم بشه، و بعد آروم تو تاریکی زمزنه کرد:
“من رو”
– زندگی نامرئی ادی لارو، ویکتور شوواب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *