وقتی آخرین دانشجو هم حرفهایش را تمام کرد، از استاد خواستیم تا او هم تحلیلش را از فیلم ارائه دهد. استاد، در کمال خونسردی، از جایش بلند شد و به طرف تخته سیاه رفت. دست راستش را روی تخته سیاه گذاشت و با تمام توانش، ناخنهای دستش را از اینسر تخته سیاه تا آنسر تخته سیاه کشید.
صدای غیژ طولانی و وحشتناکی بلند شد. یکی دو تا از دخترها غش کردند، چند نفر بالا آوردند، بقیه با دست جلو گوشهایشان را گرفتند. چند دقیقه طول کشید تا کلاس به حالت عادی برگردد. در این فاصله، استاد سر جایش برگشته بود.
بیدار شدن از میان مردگان، بزرگترین شادی دنیاست.

دیدگاهتان را بنویسید