مچ
-
مادرم تعریف میکرد: بابات خیلی ساعت دوست داشت، و وقتی برادر بزرگترش به مکه رفته بود، میگفت ای کاش برام ساعت بیاره.. ذوق ساعت مچی داشت. ولی برادرش براش یه کاپشن آورده بود. از این کاپشنهایی که اون زمان برای اینکه وقتی کار میکنن سردشون نشه میپوشیدن. اینم بغض کرده بود که مگه من کارگرم…