پدر

خاطرات

با صدای زنگ در نیمه شب از خواب پرید. گوشی را برداشتم، بلهههه!؟ صدای‌ پدرم را شنیدم. بی‌آنکه باقی صدا را گوش دهم، کلید در را زدم، در را باز کردم و بی‌آنکه منتظر آسانسور شوم، به سرعت پله‌ها را طی کردم. در را گشودم، پدرم دم در ایستاده بود. داخل نیامده بود. با دست… ادامه خواندن پدر