برای کسی با این سن خیلی زشت است که نتواند عیبهایش را برطرف کند و مشکلاتش را برطرف کند. هر چقدر هم که انسان درونگرایی باشم، یکجایی تا بحال باید این چیزها را یاد میگرفتم که دست خودم را از روی گلوی خودم بردارم، و بلند شوم بروم یک مقدار مهارتهای اجتماعی، و تحملم را ارتقا دهم و برگردم به میان جامعه. به اندازه موهای سرم اشتباهات ارتباطی و عدم ایجاد تعادل بین روابط اجتماعی، انسانی و کاری دارم. خودم خندهام میگیرد از اینکه نمیتوانم تعادل میان طنز و یک پدیدهی روانشناسی را حفظ کنم.
حتی نمیدانم بین اول شخص مفرد و یا نوع سوم آن کدام را باید برای نوشتن انتخاب کند. با سومی شروع کردم، جایی در آن میان ناگهان دید دارم با خودم صحبت میکنم و انتهای تمام فعلهایم به میم ختم شده است و سر همهی دالهای انتهای فعلها را به میم تغییر داد تا سر آخر سر بازی با کلمات هم این نوشته را به پایان برسانم.
این حجم از واژهها برای یک تودهی خاکستری محفوظ بین محکمترین استخوانهای بدن زیاد که نه، زیادی هم هست. نگاه به قلب آدمها نکنید که کش میآید. تازه آن را هم در بین حصاری نهادهاند از استخوان که باد نکند، بغض نکند زیاد. آن هم تازه اگر صدایش در نیاید، اگر مغز به کمکش نشتابد، آنقدر کش میآید که میترکد. این همه دریچه را برای همین روی آن نهادهاند که از جایی برون بزند و پخش شود میان تمام سلولهای بدن..
دردی که پخش نشود، جایی تلنبار میشود، توده میشود، عقده میشود، سرطان میشود. دیگر به این راحتیها خوب نمیشود. و درد هیچگاه از بین نمیرود. جایی میان رگهای بدنت دایم میچرخد. دنبال جایی میگردد که بسته باشد. تلنبار شود، توده شود، عقده شود، سرطان میشود و دیگر به این راحتیها خوب نمیشود. و درد هیچگاه از بین نمیرود. جایی میان رگهای بدنت دایم میچرخد. دنبال جایی میگردد که بسته باشد. تلنبار شود، توده شود، عقده شود، سرطان میشود و دیگر به این آسانیها درمان نمیشود. در خودش تلنبار میشود، توده میشود، عقده میشود و درون خودش میچرخد، آنقدر میچرخد تا جایی پیدا کند که بسته باشد، تلبنار شود، توده شود و بچرخد و بچرخد و بزرگ شود، آنقدر که از بیرون هم دیده شود. آنقدر که دیر شود..
دیدگاهتان را بنویسید