درد

درد جسمی، درد جان را کاهش می‌دهد. ورزش کردم. با سردرد و درد عضلانی بجا مانده از روز‌های پیشین، با لج بازی تمام ورزش کردم ولی نه برای تندرستی جسمم. هدف، حفظ درد جسمانی‌ست تا هربار که تنها می‌شوم، هر بار که فکری به سرم می‌زند و تکان می‌خورم، جایی از بدنم درد بگیرد و… ادامه خواندن درد

آرزوها

آرامش

وقتی سن آدم بالا می‌رود، آرزوها از آن اوج باشکوه دور از دسترس پایین می‌آیند و دور و برش می‌نشینند. دیگر از زندگی چیزهای واقعیتری می‌خواهی. مثل هیچ

۱. بی‌خوابی

پرسید حالت چطور است؟ گفتم: از این بدتر بسیار دیده‌ام. گفت: چنان مینالی که گویی اولین بار است چنین درد می‌کشی‌. گفتم: همه ناله‌ام برای این است که عادتم نشود. عادت به درد آدمی را از زندگی می‌اندازد. زندگی انسان را می‌گیرد. امید را می‌گیرد. عشق را، شوق را، ذوق را. دیگر چیزی نگفت ولی… ادامه خواندن ۱. بی‌خوابی

هوشیار

محمود دولت آبادی

مارال شانه به دیوار داده و آرام. نگاهی که از میانه‌ی پلک‌های نیمه بسته‌اش برون می‌تابید، جرقه‌هایی پیوسته بودند به جان شب. آتش از چشم‌هایش می‌بارید. او اینجا بود و اینجا نبود. هوشیار دانسته‌های خویش بود.. #کلیدر

مارال

محمود دولت آبادی

کوی و برزن در غروب از مردم پرتر می‌شد. مارال خوش نمی‌داشت اندوه رخ خود را به این و آن بنمایاند. پس بر زین نشست و میل بیابان کرد. سستی گام‌ها و جلاپریدگی چشم‌هایش او را وا می‌داشتند که خود را از نظرها دور کند. به دو رکاب از دروازه به در رفت. یک میدان… ادامه خواندن مارال

فریاد

نشسته‌ام و خیره به دیوار روبرو، به این فکر میکنم که اگر آدمی نمی‌توانست فریاد بکشد، چه بر سرش می‌آمد. دندان‌هاش را به هم فشار می‌داد، رگ‌های گردنش باد می‌کرد، و ضربانش در شقیقه‌اش نمایان می‌شد. رنگ صورتش به سیاهی می‌رود و غلیظ می‌شد. استخوان‌هایش به لرزه می‌افتاد، چنان که پنداری، تا فروپاشی آن‌ها و… ادامه خواندن فریاد

انتقام

آرامش

من بر این باورم که زندگی انتقام تو را از من می‌گیرد. انتقام تویی که نمی‌خواست برای من باشی‌. نیستی و با این وجود، همچنان انتقام می‌گیرد.

پدر

خاطرات

با صدای زنگ در نیمه شب از خواب پرید. گوشی را برداشتم، بلهههه!؟ صدای‌ پدرم را شنیدم. بی‌آنکه باقی صدا را گوش دهم، کلید در را زدم، در را باز کردم و بی‌آنکه منتظر آسانسور شوم، به سرعت پله‌ها را طی کردم. در را گشودم، پدرم دم در ایستاده بود. داخل نیامده بود. با دست… ادامه خواندن پدر

وطن

آرامش

آنجا، همه از وطن حرف می‌زدند و تو حرف من بودی.‌.

منتشر شده در
دسته‌بندی شده در شخصی برچسب خورده با ،

بی‌تویی

اکنون دیگر به اقلیم دیگری رسیده‌ام که هوایش آتشگون و زمینش کینه‌خیز و آسمانش دردبار است. خلوت و انزوا و تنهایی، حیرت و رهایی و گمراهی، پوچی و عبث و بیهودگی، بلاهت جهان و بی‌دلی طبیعت و تکرارهای بی‌حاصل زندگی همه و همه را پشت سر نهاده‌ام و رسیده‌ام به انتظار. رنجم، نه دیگر تنهایی… ادامه خواندن بی‌تویی