نوشته‌های یک روانپریش
  • سامورایی

    گاهی ساعت‌ها به این جمله فکر می‌کنم که آخرین انتخاب یک سامورایی، راحت‌ترین انتخاب اوست. سامورایی، حداقل در این مورد، تفکری عمیق دارد که آدمی، یک مبارز است و تنها، زمانی که دیگر راهی برای مبارزه نباشد، برای دوام آوردن، راحت‌ترین راه خویش را برمی‌گزیند، می‌نشیند، شمشیر خویش را از دسته می‌گیرد، اما نه رو…

    ادامه‌ی مطلب..

  • من

    اگر میلیون‌ها نفر دوستت داشتند،من یکی از آن‌ها بودم.اگر یک نفر دوستت داشت،من او بودم.و اگر کسی دوستت نداشت،من مرده‌ام..- کافکا

    ادامه‌ی مطلب..

  • ظلم

    «راه‌های زیادی برای کُشتن یک شخص هست. و کارهایی که باید برایش انجام می‌دادیم و نداده‌ایم، ظالمانه‌ترین راه است.» – دویست و چند تکه استخوان زمان را می‌تواند تند کرد، یا کند. می‌توان حتی گاهی، آن برای مدتی متوقف کرد. ولی هیچکار نمی‌توان آن را به عقب برگرداند. نه برای کار‌هایی که کرده‌ایم، و نباید…

    ادامه‌ی مطلب..

  • خاطرات

    خاطرات از بین نمی‌روند. جایی پنهان می‌شوند و در کمین زمان و مکان مناسب، دوباره سر برمی‌دارند. نه اینکه پنداری، در این مدت، پنهان مانده‌اند که یاد گرفته‌اند. لحظه به لحظه‌ی زندگیت را مرور کرده‌اند. با ضعف‌هایت آشنا شده‌اند. می‌دانند، کجا، کی و چطور به سراغت بیایند..

    ادامه‌ی مطلب..

  • ژوئن ۱۹۴۴

    اصلا خوابم نمی‌آید و این‌قدر دلم غنج می‌رود برای با تو بودن که آمدن پشت میزم تا با تو حرف بزنم و همین‌طور دارم می‌نویسم. جرات نداشتم به مارسل بگویم که دلم نمی‌خواهد بروم و با او شامپیانی بنوشم. بالاخره بعد از نیم ساعت کلافه شدم. چون فقط تو را می‌خواستم. چقدر دوستت دارم، ماریا.…

    ادامه‌ی مطلب..

  • اول ژوئیه ۱۹۴۳

    برایم زیاد و زود بنویس. تنهایم نگذار. منتظرت می‌مانم. هر چقدر که لازم باشد، در هر چه به تو مربوط است، بی‌نهایت صبورم. اما در عین حال تب و تابی در خونم می‌جوشد که آزارم می‌دهد. میلی به سوزاندن و بلعیدن همه چیز، و این همه از عشقم به توست. خداحافظ، پیروزی کوچک! در خیالت…

    ادامه‌ی مطلب..

  • تاثیر

    اولین استاد زبان من در آموزشگاه گویش، استاد ساده‌ای بود، ولی‌ بعد از چند ترم، وقتی آقای معافی استاد من شد، با فردی روبرو شدم که در کارش بسیار دقیق بود. با معلومات، صبور، آروم و بسیار علمی. تمام تعاریف واژه‌های جدید تقرییا همانند تعریف خود دیکشنری بود. بعبارتی، یه دیکشنری متحرک بود.. بعد آقای…

    ادامه‌ی مطلب..

  • دوست

    دوست، یه قسمتی از بهشته که افتاده بیرون، تا بهمون نشون بدن بهشت چه شکلیه.. ولی پیدا کردن این قطعه‌ی بهشتی، به خیلی چیزا بستگی داره. مثلا من میدونم یکیشون در چنین روزی از بهشت پریده بیرون.. یه سریشون اصلا خودشون میپرن بیرون چون دیوونه‌ان. میخوان دیگران را شاد کنن، بخندونن، خوشبخت کنن، خوشحال کنن..…

    ادامه‌ی مطلب..

  • اطلاعات

    تمام روز خودم را قوی نشان دادم. تلاش کردم به روی خودم نیاورم. به کارهایم برسم. انگار که اتفاقی نیافتاده است. آن را ناچیز جلوه دهم و دائم به خودم بگویم که می‌توانم. توانستم. شاید هم نه، نمی‌دانم.. نمی‌توانم بنویسم. بر زبان نمی‌آید..

    ادامه‌ی مطلب..

  • آتش افسوس

    وقتی حالم بد است، دراز می‌کشم و کاری نمی‌کنم. و این بهترین کاری‌شت که می‌توانم بکنم. به چیزی فکر نمی‌کنم. به کسی فکر نمی‌کنم. خوب، یا بد، زشت یا زیبا. هر حسی که احساساتم را تحریک کند، حالم را خراب می‌کند. سخت است. به چیزی فکر نکردن، احساس نکردن، خالی بودن، تهی.. پوچ.. و خدا…

    ادامه‌ی مطلب..


  1. هانیه در دوست

    خب آدم حسودیش میشه…

  2. فکر کنم حالا بهتر درک میکنم چرا کلاساتون انقدر خوب بود…

  3. یادم میاد همیشه تو کلاس میگفتید چیزای خوب رو‌ نگه دارید برای روزای مبادا Keep it for a rainy day…

  4. چه تعبیر زیبا و قشنگی بود.