لحظه‌های درنگ

شعر می‌تواند یک کلمه باشد: تو

۳۰ مرداد, ۱۳۹۹

بار سوم

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۳:۰۸:۲۷۳۰ مرداد, ۱۳۹۹|شخصی|بدون ديدگاه

با بردیا مشغول دیدن فصل سوم از سریال ۲۴ هستیم. با اینکه بار سوم دارم این سریال رو می‌بینم ولی بخاطر هیجان زیادش مجبور شدیم بیدار بمونیم و تا قسمت آخر این فصل رو ببینیم. می‌نویسم تا یادم باشه، وقتی سعی کردم قسمتی از سریال رو حدس بزنم، و صحنه‌ی بعدی را بگم، بردیا یه نگاهی بهم کرد و گفت: یجوری میگی انگار تا حالا ندیدی. بار سومه داری اینو میبینی…

دقت که کردم دیدم راس میگه! یک تلاش مذبوحانه در ساعت ۴ صبح برای باهوش نشون دادن خودم..

۲۸ مرداد, ۱۳۹۹

همین و همین

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۸ ۱۷:۵۵:۳۴۲۸ مرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

همیشه آخرین مسافرهای توی قطار می‌مونن روی دو تا صندلی کوچولو روبروی هم. من داشتم می‌رفتم نیویورک که خواهرم رو ببینم و شب هم پیشش بمونم. تام لباس رسمی تنش بود و کفش براق پوشیده بود، و من نمی‌تونستم چشم ازش بردارم، ولی هر وقت نگاه می‌کرد وانمود می‌کردم دارم به آگهی بالای سرش نگاه می‌کنم. وارد ایستگاه که شدیم کنارم بود و پیش‌پیراهنی سفیدش کشیده می‌شود به بازوم، و من گفتم مجبورم نکنه پلیس رو خبر کنم، ولی می‌دونست دروغ می‌گم. طوری هیجان زده بودم که وقتی همراهش سوار تاکسی شدم اصلا نفهمیدم سوار قطار زیرزمینی نیستم. تنها چیزی که تو فکرم بود این بود: «همیشه که زنده نیستی، همیشه که زنده نیستی. همین و همین.»

گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی

۲۴ مرداد, ۱۳۹۹

جک باور

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۱:۴۰:۲۱۲۴ مرداد, ۱۳۹۹|شخصی|۲ Comments

برای سومین بار سریال ۲۴ رو تماشا می‌کنم. یک سریال اکشن، نظامی و سیاسی.. پیشتر با دیدن آنچه بر سر جک می‌آمد و فداکاری‌ها و از خودگذشتگی‌هایش، نهایت می‌توانستم اشک‌هایم را در همان چشمانم نگه دارم بدون اینکه فرو بیافتند. اما اینبار، با دیدن شکنجه‌ها و تداعی آنچه بر خودم گذشته است، در مقیاس بسیار کوچک‌تر، دیگر حتی نگه‌ داشتن اشک‌ها نیز غیر ممکن است..

حتی تصورش هم خنده‌دار است که چگونه چنین سریالی می‌تواند اشک من را درآورد، آن هم برای بار سوم..

کاش، من هم برای خودم یک جک باور داشتم!

۲۳ مرداد, ۱۳۹۹

منتظر

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۷ ۲۰:۴۳:۵۹۲۳ مرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

شده که همیشه منتظر بلندترین روز سال باشین و بعد که رسید یادتون بره؟ من همیشه منتظر بلندترین روز سال می‌مونم و بعد که رسید یادم میره.

گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی

۱۸ مرداد, ۱۳۹۹

خود رهایی

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۵ ۱۹:۲۰:۰۴۱۸ مرداد, ۱۳۹۹|شخصی|بدون ديدگاه

این روز‌ها دائم به خودکشی فکر می‌کنم. البته بیشتر به این می‌اندیشم که بیشتر خود رهایی‌ست تا خودکشی. آنچه بیشتر از هر چیز آزارم می‌دهد این است که دلیلی برای آن نمی‌یابم. من که در سخت‌ترین شرایط و در بدترین وضعیت دوام آورده‌ام، و جنگیده‌ام و مشتاقانه به زندگی ادامه داده‌ام، ‌دارم به تسلیم شدن فکر می‌کنم. به این که دیگر کافی‌ست، بیش از این هر چه هست اضافی‌ست…

۹ مرداد, ۱۳۹۹

مبنا

توسط |۱۳۹۹/۵/۲۷ ۲۰:۴۵:۱۹۹ مرداد, ۱۳۹۹|کتاب, نقل قول|بدون ديدگاه

مبنای رفتار آدم ممکن است محکم باشد مثل صخره، یا شل مثل باتلاق، اما از جایی به بعد دیگر اهمیت نمی‌دهم که این مبنا چی باشد.

گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی

رفتن به ابتدای صفحه