بلاگ

  تمامی پست ها از مولی

اندوه

سوار آسانسور شدم، تنها بودم. خطا داد. نرفت بالا.. یخورده با کلیدا ور رفتم گفت: حجم اندوه نهان در دل تو این چهار سیم ما نتواند که کشید هیچی دیگه، از پله‌ها رفتم.

جاده‌ی خاکی

فکر می‌کنم از اینکه قشنگ‌ترین و باهوش‌ترین و تودل‌بروترین دختر جهان بود خسته شده بود. دلش می‌خواست کمی خل‌بازی دربیاورد. چه‌طوری بگویم، مثلن یکم بزند تو جاده‌ی خاکی. و آن جاده خاکی ‌من بودم‌. خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ ‌پوست پاره‌وقت، شرمن الکسی

مرگ

من فکر می‌کنم مردم صرفا به این دلیل به بهشت اعتقاد دارن چون از مرگ خوششون نمیاد. چون می‌خوان به زندگی ادامه بدن و تصور اینکه افراد دیگری خانه و منزل اون‌ها رو تصرف میکنه و وسایلشون رو دور میریزه بسیار سخته. ماجرای عجیب سگی در شب، مارک هادان

سگ

من سگ‌ها رو خیلی دوست دارم چون همیشه وفادار هستن. هیچ وقت دروغ نمیگن چون نمی‌تونن حرف بزنن. ماجرای عجیب سگی در شب، مارک هادان

ناراحتی

گاهی اوقات در مورد یک سری مسائل ناراحت می‌شیم و دوست نداریم به دیگران بگیم که در مورد اون‌ها ناراحتیم. دوست داریم اون‌ها رو بعنوان یه راز نگه داریم. یا گاهی اوقات، ناراحتیم، ولی واقعا دلیلش رو نمی‌دونیم، بنابراین به دیگران می‌گیریم که ناراحت نیستیم ولی در واقع هستیم. ماجرای عجیب سگی در شب، مارک […]

سنگ

سنگ بودم اگر به دست فرهاد می‌سپردم خودم را تا تو را از دلم شیرین بتراشد.

شب

بی‌شک، آنگاه که خداوند، دلتنگی، قهر و دوری را می‌آفرید، شب بود.

بوس

اولین بوس، همان بوسی‌ست که با آن احساس بزرگ بودن می‌کنید. همان بوسی که پیامد‌های آن تا آخر شما را رنج خواهد داد..

سوسک

میگن وقتی‌ هولوکاست هسته‌ای دنیا رو ویرون می‌کنه، تنها موجودی که زنده می‌مونه، سوسکه… نارکوس

جوانی

ناگهان متوجه می‌شوی که دلت می‌خواهد همه چیز دوباره به دورانی برگردد که جوان‌تر بودی، آنقدر جوان که نمی‌فهمیدی در یک آپارتمان ارزان و بدرد نخور زندگی می‌کنی. یک صندلی شکسته چیزی‌ جز یک صندلی‌ نبود. یک قاصدکی که از شکاف سنگ پیاده‌روی روبروی درب جلویی‌ خانه‌تان سر بیرون آورده است، چیزی جز یک باغ […]